تبليغاتX
عشق و دوست داشتن...

Baraye an ashegh bi del minevisam ke hormate ashkhayam ra

nadanest,barayean minevisam ke maaniye entezar ra nadanest,che rozha va

 shabhai ke ba yadash separi kardam,baraye an minevisam ke rozi delash

 mehraban bod,minevisam ke bedanad del shekastan honar nist,na digar

negaham ra barayash hediye mikonam van a digar dam az faseleh

mizanam,va na ba sherhayam deltangi ra faryad mizanam,minevisam

shayad name mara beyad avarad ke va bedanad ke hanozam asheghash

...hastam....va hargez faramoshash nemikonam

be almani migam doset daram (ba+bi marefat)Ich liebe dich

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در پنجشنبه 15 بهمن1388 و ساعت 23:28 |
+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در شنبه 10 بهمن1388 و ساعت 23:38 |
دلم صد پاره شده بی تو آواره شده

هرروز به یه جرمی سوزوندیش

دل من خسته شده مرغ پر بسته شده

میگی همینیه که هستی

نمیشه از تو رد بشم بد جوری وابسته شدم

واست مهم نبود که بودم

حق من این نبود که تو حالا بهم بگی برو

منی که عاشق تو بودم

خسته شدم از این همه بی تفاوتی تو

فقط برو هر چی که دارم مال تو

خسته شدم از این همه در به دری

دیگه مهم نیست که ندارمت برو....                                          

(دیدی باز نیومدی توتو.....)                                                                           .....jojo
+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در دوشنبه 21 دی1388 و ساعت 10:5 |

وقتی رفتی تو از پیشم تموم آرزوهام مرد

ندیدی که شکست قلبم ندیدی قلب من پژمرد

بیا برگرد واسه یکبار که بد جوری دلم تنگه

درودیوار این خونه واست بدجوری دلتنگه

آه نیستی ببینی تنهایی هام

صدای هق هق شب گریه هام


نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام ،اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم و اینکه....
کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي

ديدن يک لحظه

فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته
باشم!

کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد
تا امروز
چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک
بريزند!
کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با
خود نگويم
" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در شنبه 19 دی1388 و ساعت 22:43 |
چرا نیومدی....گلم چرا....قول دادی بهم مگه نه....

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در دوشنبه 14 دی1388 و ساعت 11:26 |

از خودم میپرسم خدایا چه گناهی کردم که باید توی این دنیای فانی دچار این درد بزرگ شوم که همواره به دنبالم کشیده میشود بارها و بارها فکرمیکنم که الان خواب هستم به زودی بیدار میشوم و میبینم که همه چیز درست پیش میره ولی حیف و صد حیف که در خیالی هستم و سرانجامش به ناکجا آباد میرسد

دیدن روی ماهی که برایم همواره تبسمی بر لب و لبخندی بر دل زارم دارم... خوب من ، روح من و عشق من تو خود میدانی که روزگار ظاهریم خوش ولی در عین حال روزگار درونی ام دچار زلزله ای شده که تمام وجودم را ویران کرده، طوری که دیگر یارای نفس کشیبدن برایم نمانده یادته یه بار ازم پرسیدی که الان دوست دازی باهم بمیریم آنی گفتم اره و تو به فکری فرو رفتی که وجودت را سرد کرد و باچشمان معصومت چنان مرا نگاه کردی که سراپای وجودم آتش شد ودیگرحرفی نزدم یادش بخیر...

خوشا اون روزهای باهم بودن  مگر من چه گناهی کردم که عاشق شدم سخت است گذر از این روزگار سخت و طاقت فرسا... از خودم بیزارم چون به من نظر نمیکنی حتی دیگر به خوابم هم نمی آیی...ولی هر روز صبح که از خواب بیدار میشوم به یاد تو و عشق تو بر می خیزم چون بهترین و تنهاترین کاریست که از دستم بر می آید گل_ من دوستت دارم... toto

دوست دارم که دیگر زنده نمانم میدانی به چه دلیل؟؟؟؟؟؟

سلام تو دل خیلی پاکی داری تو خطایی نکردی چون دلهای پاک خطا نمیکنن فقط سادگی میکنن پس دنبال این نگرد که مقصر بودی یا نه چون تو خیلی گلی تو عزیزتر از اونی که فکر میکنی اما دوستت دارم تا ابدیت

عاشق سرمست و بی پروا منم

بی خبر از خویش و ازدنیامنم

در دل دشت جنون اواره ام

گردبادسرکش صحرا منم

رنگ اسایش ندیدم در جهان

موج بی ارام این دریامنم

ازغم بی هم زبانی سوختم

شمع بی پروانه تنها منم

در نگاه سرکشم پنهان تویی

در دوچشم دلکشت پیدامنم

گرچه همچون شمع یکشب زنده ام

فارغ از اندیشه فردا منم

بس که با جان و دلم امیختی

کس نداند این تو هستی یامنم

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در شنبه 12 دی1388 و ساعت 9:50 |
گفته من به عشقم...

تو به من خنديدي و نمي دانستي من به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدم باغبان از پي من تند دويد سيب را دست تو ديد غضب آلود به من كرد نگاه سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك و تو رفتي و هنوز،
سالهاست كه در گوش من آرام آرام خش خش گام تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چرا باغچه كوچك ما سيب نداشت

و جواب عشقم به من...

من به تو خنديدم چون كه مي دانستم تو به چه دلهره از باغچه همسايه سيب را دزديدي پدرم از پي تو تند دويد و نمي دانستي باغبان باغچه همسايه پدر پير من است من به تو خنديدم
تا كه با خنده تو پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو ليك لرزه انداخت به دستان من و سيب دندان زده از دست من افتاد به خاك دل من گفت: برو چون نمي خواست به خاطر بسپارد گريه تلخ تو را ... و من رفتم و هنوز سالهاست كه در ذهن من آرام آرام حيرت و بغض تو تكرار كنان مي دهد آزارم و من انديشه كنان غرق در اين پندارم كه چه مي شد اگر باغچه خانه ما سيب نداشت.

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در پنجشنبه 10 دی1388 و ساعت 0:44 |
سلام گل من. سلام بانوي من.

تازگي هااستقبال چنداني ازحرفام نميشه ولي من بازهم مي نويسم

سخني ازگابریل گارسیا مارکز:

بدترين شکل دلتنگي براي کسي آن است

که در کنار او باشي و بداني که هرگز به او نخواهي رسيد.

آره خيلي سخته

ولي من كنارعشقم هم نيستم

كه حداقل بگم كنارش بودم.

بعضي وقتاخيلي غمگين ميشم

كه هرگزبه تونخواهم رسيد

ولي يكم بعدش ميگم

بازهم خوشحالم كه حداقل به عشقت رسيدم

خوشحالم كه طعم عشق راباتوچشيدم

ازاينكه تورويافتم بي نهايت راضي هستم

راضي هستم كه عاشقت شدم.

معني زندگي باعشق معناميشود.

هرروزرويايي ازتوميسازم

وميگويم اگربودي چه ميشد

اگربودي تاانتهاي خيابان باهم ميرفتيم

وباهم حرف ميزديم

اشكهايم بردستانم ميچكد

ودستانم راآتش ميزند

سوزنده ترين اشكهايم تقديم توباد.....گل من.....

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در جمعه 4 دی1388 و ساعت 20:4 |
دلم گرفته خدایا چیکار کنم کجا برم به کدوم طرف برم به کجا نگاه کنم

کدوم طرف رو ببینم

کسی از پیشم رفته که نمیتوانم همتای اون را در هیچ زمانی و در هیچ دنیایی پیدا کنم

چه کنم نمیدونم

این  هم شب یلدای ما ست خدایا خسته شدم .......من دیگه عاشق نمیشم......

من دیگه عاشق نمیشم......

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در دوشنبه 30 آذر1388 و ساعت 23:8 |

میدانم که میخوانی نوشته من را

تویی که هنوز روحت در وجود من وجود دارد

واین قلبم به یاد و روزهای باتو بودن می تپد

کنارم باشو به یادم باش....گل من....

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در چهارشنبه 18 آذر1388 و ساعت 23:55 |

و...تنم حسی را کم دارد...

هُرم و لطافتی که از نوازش تو رگ هایم را داغ می کند و گونه هایم را نیز و نگاهم را هم...

گرمای نگاهم را که دیده ای نه...؟وقتی که روشنش می کنی و...

آن حس لطیف تا چشم می بندم، می آید سراغم...

روی پوست نازک کمرم راه می رود و من چشم هایم را باز می کنم،تا دست هایت

بایستند ...تا چشم هایم را ببینی...

چشم هایی که دوستشان داری...

عاشقانه های دنیا هیچ وقت تمام نمی شوند...

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در جمعه 13 آذر1388 و ساعت 17:6 |

قصه من...... تو ادامه مطلب گلم


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در سه شنبه 10 آذر1388 و ساعت 18:53 |

نگاهت را از من مگیر که با آن عالمی دارم

آفتاب عشقت ابر تاریک دلم را صیقل می دهد

اوج نگاه تو غرور مرا شکست

لحظه های من بی تو از گلها زیباتر بود

زیباتر از گلها تویی ترانه من...

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در جمعه 6 آذر1388 و ساعت 16:42 |

و دیگر تمام شد....

دلمو شکسته و رفته ازش میگذرم ولی کسی نیست جوابشو بده به دلم

چی بگم نمیدونم...

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در شنبه 30 آبان1388 و ساعت 23:59 |
سلام اگه میخونی بهت میگم که باشه درسته همه حرفهایی که بهم زده بودی درسته ولی این دل بی کس من دچار زلزله ای شده که دیگر هیچ معماری کاری از دستش بر نمیاد که درستش کنه به یادت هستم و با یادت میمیرم و در آخر این گفته ها بر زبانم نا خودآگاه جاری شد که:

دوستت دارم

 لحظه ای که اسمت را بر زبان می آورم

 دوستت دارم

 زمانی که دستت، دستانم را می فشارد

 دوستت دارم

زمانی که در کنار هم آینده ای مبهم را ورق می زنیم

 و زمانی که از همان لحظه ها پلی می سازیم برای دوست داشتن

 دوستت دارم

 زمانی که در کنار هم نشسته ایم و گوییکه هیچگاه خیال برخاستن نداریم

دوستت دارم

 و لحظاتی که با تو هستم همانند زدن پلکی سپری می شود

 گمان کنم که این عشق است

 و همان لحظه ای که دستم در دستان توست

 لحظه عاشقی....منم دیگر به اینجا نمیام

دیدگانم پر از اشک و چشمانم پر از خواهش که تنهایم نذار

اینم چشمان من خودت میشناسی....  

ولی بازهم میگویی میروم.... دوستت دارم دوستت دارم و دوستت دارم و بی تو میمرم خودت هم خوب

میدونی...با اشک چشمهایم همراهیت میکنم و بدون که زندگی بدون تو یعنی بی کسی....

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در دوشنبه 25 آبان1388 و ساعت 22:9 |

بازم نیومدی...باشه دل بشکن....اگه با این کار منو ازت دور میکنه....

چه روزهای سپیدی!

غزل غزل باران

سبد سبد ریحان

صدای پای تو از دل به گوش می آمد

شقایقی شدم و پیش پایت افتادم 

گذشته ای و گذشتم که رفته ام ز یاد و به باد

و پرسشی که جوابی به آن نداده کسی:

مرا ندیده گرفت یا اینکه مرا ندید

یا مرا نچید؟؟؟.......

من تمنا كردم كه تو با من باشي

تو به من گفتي : هرگز هرگز!

پاسخي سخت و درشت

و مرا غصه اين هرگز كشت!!!

به نظرت زندگی چه ارزشی دیگه ای داره که تو نیستی یه قول بهم بدهخواهش

میکنم یه قول بهم بده

خسته ام خسته جوری خسته ام که دوست دارم بخوابم ولی دیگر چشمهایم را باز

نکنم بخدا خسته ام خسته......

تو نوشته های پایین خیلی چیزها برات نوشتم توتو جونم اونارو هم بخون که شاید....

جوجوت داره تموم میشه به زودیه زود...


 

 

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در شنبه 23 آبان1388 و ساعت 21:58 |
برای آخرین بار خدانگهدار

برو ولی خاطراتمو نگهدار

برو عزیز گریه نکن دلم میگیره

فقط بدون اینجا یکی برات میمیره

یاد تو عشق دیگه برا دلم حرومه

برو ولی بدون دیگه عمرم تمومه

برو فقط فکر  نکنی کسی ندارم

هیچ موقع تنها نمیشم خدا رو دارم

به تو میگم یه کلمه

دوستت دارم یه عالمه

برو حرفات تو گوشمه

برو یادت تو دلمه

توی چشمام نگاه نکن دسته منو رها نکن

 دیگه بسه گریه نکن  دیگه بسه گریه نکن

من از خداحافظی متنفرم اینو همه میدونن چون هیچ وقت باهاش بای نکردم

ولی الان این کار برایم واجب شده که انجامش بدم دیدار امیدوارم روزی نیاد

که هیچکس حسرت روزهای گذشته رو بخوره به این خاطر میگن که:

امروز را برای ابراز احساس به عزیزت غنیمت شمار که شاید فردا احساسی

باشد ولی عزیزی نباشد که همین اتفاق میافتد و دیگر منی وجود ندارد...

یاد شعر لالالالالالا گل لاله .........افتادم این آخریه گوش کردم که میگفت:

بیا که با اومدنت تموم میشه دردای من

بیا که وقتی تو باشی قشنگ میشه دنیای من.... لالالالالالا گل پونه وای خدا داغون شدم....

اینو هم بهم بگو ایا من بهت بدی کردم؟ رفتار بدی باهات داشتم کار ناشایستی انجام دادم

حرکت زشتی انجام دادم یا حرف بی مربوطی زدم >بخدا من بجز دوست داشتنت به هیچ چیز

دیگه ای فکر نکردم به مرگه خودم چون دوستت داشتم دارم و خواهم داشت

اشکهایم برای تو چشمانم برای تو و دیدگانم برای تومن مهم نیستم اصلا مهم نیستم مردنم یا

زنده بودنم تو مراقب خودت باش منتظرم

و در اخر چشمهای زیبای تو برای من بس بود مگر من چیز زیادی خواستم که اونم از من

گرفتی

قبرستان.....سراغم را از انجا بگیرید

اگر سخن گفتم  با من حرف بزنید اگر هم که نه شماها صحبت کنید من

گوش میکنم قصه جدایی را....

۲۳/۸/۱۳۸۸

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در شنبه 23 آبان1388 و ساعت 6:46 |

چرا نیومدی پس......

بازم مینویسم از کسی که با اومدنش توی زندگیه من چنان تلاطمی در وجودم بوجود آورده که به هیچ چیز به غیر از او فکرم به جایی نمیرود و نخواهد رفت

و اما قصه دوباره من

امروز روز بدی بود روزی که با یک سلام و احوالپرسیه خوب و عاشقانه شروع شد با نگرانی من از بابت دلشوره ای که داشتم نسبت به اون ، که با همون احوالپرسی کمی حاله گرفته ام بهتر شد
ولی وقتی که دوباره با احوالپرسیه من روبرو شدی دوباره منه دیوونه رو از خودت روندی که اولش میگفتی دیگه باید عادت کنی دوباره ازمن خواهش دوباره،بازم گفتی که برو به زندگیت برس باز من التماست رو کردم و به پاهات افتادم،گفتی هر روز داره حالت بدتر از روزه دیگه میشه اما دباره بهت گفتم مرگه من با من اینکارو نکن اما تو حرفمو گوش نکردی و دیگه باهام حرف نزدی اشکم سرازیر شد میدونستی که درست گفتم که دارم اشک میریزم ولی جواب ندادی ولی من حرف زدم بازم جواب ندادی اشکهای من همش سرازیر میشد اما جواب ندادی اشکی که خودت دیده بودی چجوری از گونه هایم جاری میشد ولی باز هم جواب ندادی ،جواب ندادی،جواب ندادی،جواب ندادی
حال منو نفهمیدی ولی نمیتونم به طور یقین بگم که درکم نکردی من بهت گفته بودم که بدون حضور تو زندگی برایم پوچ و تو خالیست کجا رفتی بدون من تنهایم گذاشتی....
اینچنین فکر نکن که من به خاطر هوی و هوس دوستت دارم و این حرفم هم خودت چندین بار تایید کرده بودی چندین بار به توی گل گفته بودم که من از ته ته دلم دوستت دارم ولی باز جوابم رو ندادی...

التماس کردم خواهش کردم تمنا کردم اصرار کردم.....جواب ندادی
ولی الان تو کجایی و من کجایم ...........
اشک میریزم و اشک میریزم که چشمانم کم سو شود تا دنیای بدون تو را نبیند خسته ام توتو خسته اونقدر خسته که نای نفس کشیدن در وجودم نیست و آرزویم این است که چندین بار خواهش کردم که تنهایم نگذار........
کاش بودی در کنارم تا سرم رو روی شانه هایت میگذاشتم تا آرام بخوابم ،همان خوابی که با نبودن تو همیشه آرزو میکنم بخوابم تا همیشه در کنار تو باشم، بخوابم برای ابدیت بخوابم برای ندیدن زندگیه بدون تورا....بازم میگم خسته ام خسته خسته....
امروز قدر عزیزت را بدان که شاید فردایی باشد و عزیزی نباشد
بهت گفته بودم که بدون تو دوام نمیارم شاید فردا دست به کار شوم و اینجارو ترک کنم و به سوی نور روانه شوم این بار جدی به حرفام می رسی....

همچنان هم میگویم دوستت دارم....درکم کن....

خدایا، خدایا، خدایا، دراین راه کمکم کن.....

همه هست و آرزویم که ببینم از تو رویی چه زیان تورا که من هم برسم به آرزویی

همه خوشدل آنکه مطرب بزند به تار چنگی من از این خوشم که چنگی بزنم به تار مویی

+ نوشته شده توسط م مجنون لیلی م در یکشنبه 17 آبان1388 و ساعت 0:12 |